حرفهای دل خودم
بکن معامله ای وین دل شکسته بخر/که با شکستگی ارزد به صدهزار درست
مرحوم قیصر امین پور بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستمون ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم گفتم نزدیک عیدیم یک مطلب بزارم که لباتون یه کمی خندون بشه عیدتون مبارک.موفق باشید یا حق مهم نیست چه کسی هستید ، چه شغلی دارید یا چگونه وقت خود را می گذرانید . هر روزه فرصت های بی شماری در اختیار دارید تا زندگی اطرافیان خود را از خود متاثر سازید . چه آنانی که می شناسید شان و چه آنان که برایتان بیگانه اند چگونه؟ به عشق و شور زندگی خویش اجازه دهید خودش را ظاهر کند. از طریق کلمات ، چشمان ، اعمال ، و حتی با زبان بی زبانی قلبتان. نمود و ظهور عشق و شور زندگی در شما دعوتی است از دیگران تا عشق و شور زندگی آنان نیز خود را نشان دهد . باربارا دی آنجلیس انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان این طور استنباط می شود که آنه با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند ، زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، درباره همه چیز اظهار نظر می کنند . کولتون الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری ـ الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ـ الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم خانمي از منزل خارج شد و در جلوي در حياط با سه پيرمرد مواجه شد. زن گفت: شماها رانميشناسم ولي بايد گرسنه باشيد لطفا به داخل بياييد و چيزي بخوريد. پيرمردان پرسيدند: آيا شوهرتمنزل است؟ زن گفت: خير، سركار است. آنها گفتند: ما نميتوانيم داخل شويم. بعد از ظهر كه شوهر آنزن به خانه بازگشت همسرش تمام ماجرا را برايش تعريف كرد. مرد گفت: حالا برو به آنها بگو كه من درخانه هستم و آنها را دعوت كن. سپس زن آنها را به داخل خانه راهنمايي كرد ولي آنها گفتند: ما نميتوانيمبا هم داخل شويم. زن علت را پرسيد و يكي از آنها توضيح داد كه: اسم من ثروت است و به يكي ديگرازدوستانش اشاره كرد و گفت او موفقيت و ديگري عشق است. حالا برو و مسئله را با همسرت در ميانبگذار و تصميم بگيريد طالب كداميك از ما هستيد! زن ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد. شوهر كهبسيار خوشحال شده بود با هيجان خاص گفت: بيا ثروت را دعوت كنيم و منزلمان را مملو از دارايينماييم. اما زن با او مخالفت كرد و گفت: عزيزم چرا موفقيت را نپذيريم! در اين ميان دخترشان كه تا اينلحظه شاهد گفت و گوي آنها بود گفت: بهتر نيست عشق را دعوت كنيم و منزلمان را سرشار از عشقكنيم؟ سپس شوهر به زن نگاه كرد و گفت: بيا به حرف دخترمان گوش دهيم، برو و عشق را به داخلدعوت كن، سپس زن نزد پيرمردان رفت و پرسيد كداميك از شما عشق هستيد؟ لطفا داخل شويد ومهمان ما باشيد. در اين لحظه عشق برخاست و قدم زنان به طرف خانه راه افتاد. سپس آن دو نفر هم بلندشده و وي را همراهي كردند. زن با تعجب به موفقيت و ثروت گفت: من فقط عشق را دعوت كردم! دراين بين عشق گفت: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت ميكرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرونمنتظر بمانند اما زماني كه شما عشق را دعوت كرديد، هر جا كه من بروم آنها نيز همراه من ميآيند. هر كجا عشق باشد در آنجا ثروت و موفقيت نيز حضور دارد. سلام.خواستم یک شعر از مرحوم امین پور بزارم گفتم تو هفته ی دفاع مقدس که هستیم چه بهتر که این شعر رو از اون مرحوم بزارم.اگه شعر رو خوندینو دلتون تکون خورد برا شادی روحش صلوات بفرستید. مي خواستم شعري براي جنگ بگويم ديدم نمي شود ديگر قلم زبان دلم نيست گفتم : بايد زمين گذاشت قلمها را ديگر سلاح سرد سخن کارساز نيست بايد سلاح تيزتري برداشت بايد براي جنگ از لوله ي تفنگ بخوانم - با واژه ي فشنگ - مي خواستم شعري براي جنگ بگويم شعري براي شهر خودم - دزفول - ديدم که لفظ ناخوش موشک را بايد به کار برد اما موشک زيبايي کلام مرا مي کاست گفتم که بيت ناقص شعرم از خانه هاي شهر که بهتر نيست بگذار شعر من هم چون خانه هاي خاکي مردم خرد و خراب باشد و خون آلود بايد که شعر خاکي و خونين گفت بايد که شعر خشم بگويم شعر فصيح فرياد - هر چند ناتمام - گفتم : در شهر ما ديوارها دوباره پر از عکس لاله هاست اينجا وضعيت خطر گذرا نيست آژير قرمز است که مي نالد تنها ميان ساکت شبها بر خواب ناتمام جسدها خفاشهاي وحشي دشمن حتي ز نور روزنه بيزارند بايد تمام پنجره ها را با پرده هاي کور بپوشانيم اينجا ديوار هم ديگر پناه پشت کسي نيست کاين گور ديگري است که استاده است در انتظار شب ديگر ستارگان را حتي هيچ اعتماد نيست شايد ستاره ها شبگردهاي دشمن ما باشند اينجا حتي از انفجار ماه تعجب نمي کنند اينجا تنها ستارگان از برجهاي فاصله مي بينند که شب چه قدر موقع منفوري است اما اگر ستاره زبان مي داشت چه شعرها که از بد شب مي گفت گوياتر از زبان من گنگ آري شب موقع بدي است هر شب تمام ما با چشم هاي زل زده مي بينيم عفريت مرگ را کابوس آشناي شب کودکان شهر هر شب لباس واقعه مي پوشد اينجا هر شام خامشانه به خود گفته ايم : شايد اين شام ، شام آخر ما باشد اينجا هر شام خامشانه به خود گفته ايم : امشب در خانه هاي خاکي خواب آلود جيغ کدام مادر بيدار است که در گلو نيامده مي خشکد ؟ اينجا گاهي سر بريده ي مردي را تنها بايد ز بام دور بياريم تا در ميان گور بخوابانايم يا سنگ و خاک و آهن خونين را وقتي به چنگ و ناخن خود مي کنيم در زير خاک ِ گل شده مي بينيم : زن روي چرخ کوچک خياطي خاموش مانده است اينجا سپور هر صبح خاکستر عزيز کسي را همراه مي برد اينجا براي ماندن حتي هوا کم است اينجا خبر هميشه فراوان است اخبار بارهاي گل و سنگ بر قلبهاي کوچک در گورهاي تنگ اما من از درون سينه خبر دارم از خانه هاي خونين از قصه ي عروسک خون آلود از انفجار مغز سري کوچک بر بالشي که مملو روياهاست - روياي کودکانه ي شيرين - از آن شب سياه آن شب که در غبار مردي به روي جوي خيابان خم بود با چشم هاي سرخ و هراسان دنبال دست ديگر خود مي گشت باور کنيد من با دو چشم مات خودم ديدم که کودکي ز ترس خطر تند مي دويد اما سري نداشت لختي دگر به روي زمين غلتيد و ساعتي دگر مردي خميده پشت و شتابان سر را به ترک بند دوچرخه سوي مزار کودک خود مي برد چيزي درون سينه ي او کم بود .... اما اين شانه هاي گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه مي لرزند اينان هر چند بشکسته زانوان و کمرهاشان استاده اند فاتح و نستوه - بي هيچ خان و مان - در گوششان کلام امام است - فتواي استقامت و ايثار - بر دوششان درفش قيام است باري اين حرفهاي داغ دلم را ديوار هم توان شنيدن نداشته است آيا تو را توان شنيدن هست ؟ ديوار ! ديوار سرد سنگي سيار ! آيا رواست مرده بماني در بند آنکه زنده بماني ؟ بايد گلوي مادر خود را از بانگ رود رود بسوزانيم تا بانگ رود رود نخشکيده است بايد سلاح تيز تري برداشت ديگر سلاح سرد سخن کارساز نيست... زنده یاد قیصر امین پور عید سعید فطر عید مسلمین بر تمام مسلمانان جهان خصوصا رفقای گل اینترنتی و بازدیدکنندگان محترم مبارک باد. برای همتون آرزوی بهترینهارو دارم. همیشه موفق باشید. یا حق مرد جوون: ببخشين آقا، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟ اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما ،کیسه بدوش کو ؟ رد پای پر خراش بی خروش کو ؟ اون آقای خرقه بدوش کو ؟ کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود ؟ نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود می شه یک بار دیگه سر بزاره به خونه ما بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین جوونا آقا بشین، زنده کنین رسم جوون مردی رو امشب یتیما منتظرن، زنده کنین شیوه شب گردی رو امشب یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن گوش به زنگ تق تق یه جور صدای پا نشستن موهای آقا سپیده ، جوونا کیسه رو از آقا بگیرین قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرین دستای پینه بسته علی به همراه منه خونه نشینی علی آتیش به جونم می زنه تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علی یه قافیه تنگه دلم، از دل تنگه علی یه تو کوچه های غربتم نشونی از مولا می دن اهل محل سلام مو جواب سر بالا می دن به من می گن علی کیه ؟ علی امام عاشقاست به من می گن علی کیه ؟ داغ دل شقایقاست توی نجف یه خونه بود،که دیواراش کاهگلی بود اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو تا بوی بارون بکنه ، پاهای بی شکوفه رو عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه درد دلامو گوش کنه ، دچار ساز من بشه شعر از : زنده یاد مرحوم آقاسی اتل متل يه مادر
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت:
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت:
ميليونها ستاره مي بينم .
هلمز گفت:
چه نتيجه ميگيري؟
واتسون گفت:
از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد.
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!
--------------------------------------------------------------------------------------------

الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم
ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری ـ
الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ
الهی آمدم با دو دست تهی ـ بسوختم بر امید روز بهی ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟
الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم ـ
![]()

شعري براي جنگ

پيرمرد: معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد: ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا" امكانش هست !
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي !
جوون: كاملا" امكان داره !
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونه ي من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد ميشدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونه ي من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت ميگم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني !
مرد جوون: لبخند ميزنه !
پيرمرد: بعد از يه مدت، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج ميخواين !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم!!!!!!
نحيف و زار و خسته
با صورتي حزين و
دستاي پينه بسته
بپرس ازش تا بگه
چه جور ميشه سوخت و ساخت
با بيست هزار تومن پول
اجاره خونه پرداخت
اجارههاي سنگين
خرج مدرسه ما
خرج معاش خونه
خرج دواي مينا
بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
با سيلي جاي سرخاب
صورتا رو قشنگ كرد
بپرس ازش تا بگه
چه جوري ميشه جنگ كرد
يااينكه بي رنگ مو
موي سياهو رنگ كرد
وقتي كه گفتند بابا
تو جبههها شهيد شد
خودم ديدم يك شبه
چند تا موهاش سفيد شد
مي خواي بدوني چرا
نصف موهاش سفيده؟
بپرس كه بعد بابا
چي ديده، چي كشيده
يا ميره داروخانه
برا دواي مينا
يا كه ميره سمساري
يا كه بهشت زهرا(س)
يه روز به دنبال وام
مامان ميره به بنياد
يه روز به دنبال كار
پيرِ آدم درمياد
هر وقت به مامان ميگم:
«طعم غذات عاليه»
مامان با گريه ميگه:
«جاي بابات خاليه»
بعضي روزا كه توي
خونه غذا نداريم
غذاي روز قبلو
برا مينا ميذاريم
مينا با غم ميپرسه:
«غذا فقط همينه؟»
مامان با گريه ميگه:
«بابات كجاس ببينه؟»
وقتي كه بيست ميگيرم
مياد پيشم ميشينه
نوازشم ميكنه
نمرهها مو ميبينه
ميگم: «معلمم گفت
كه نمره هات عاليه»
مامان با گريه ميگه:
«جاي بابات خاليه»
يه بار گفتم: «مامان جون
اين آقا بقاليه
با طعنه گفت تو خونه
جاي بابات خاليه؟»
تا حرف من تموم شد
با دست تو صورتش زد
با گريه گفت: «اي خدا
بيشرفي تا اين حد؟»
ميگم : «مامان راست بگو
اگه بابا دوست داشت
چرا ازت جدا شد
پس چرا تنهات گذاشت؟»
چشم ميدوزه تو چشمام
لب ميگزه ، ميخنده
بيرون ميره از اتاق
محكم در و ميبنده
رفتم و از لاي در
توي اتاقو و ديدم
صداي گريههاشو
از لاي در شنيدم
داشت با بابام حرف ميزد
چشاش به عكس اون بود
انگار كه توي گلوش
يه تيكه استخون بود
«مرتضي جون ميدونم
زندهاي و نمردي
بعد خدا و مولا
ما رو به كي سپردي؟
دست خوش آقا مرتضي
خوش به حالت كه رفتي
ما اينجا مستأجريم
تو اونجا جا گرفتي؟
خواستگاريم يادته؟
چند تا سكه مهرمه
مهريه مو كي ميدي؟
گره توي كار مه
مهريهمو كي ميدي
دختر مون مريضه
بياببين كه موهاش
تند تند داره ميريزه
مهريهمو كي ميدي؟
اجاره خونه داريم
صاحب خونه ميگفتش
ديگه مهلت نداريم
امروز كه صاحب خونه
اومد برا اجاره
همسايمون وقتي گفت
مهلت بده نداره
يهو تو كوچه داد زد:
اينا همش بهونهاس
دقّ اجاره داره
دردش اجاره خونهاس
به من چه شوهرش رفت
يا كه زن شهيده
خونه اجاره كرده
يا خونه مو خريده؟
درد دل خستهمو
فقط برا تو گفتم
چون از تموم مردم
«به من چه» ميشنفتم
ميگم خونه نداريم
خيلي مريضه بچه
ساية سرنداريم
همه ميگن «به من چه»
با آه خود به عكس
بابا جونم جون ميده
چادرو وَرميداره
موهاشو نشون ميده
صورتشو ميذاره
روصورت شهيدش
بابام نگاه ميكنه
به موهاي سفيدش
اشك مامان ميريزه
روصورت باباجون
بابام گربه ميكنه
براي غمهاي اون
بابا با چشماش ميگه
قشنگِ مهر بونم
همسر خوب و تنهام
غصه نخور ميدونم
| Design By : Night Skin |


