تبليغاتX
حرفهای دل خودم




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


حرفهای دل خودم

بکن معامله ای وین دل شکسته بخر/که با شکستگی ارزد به صدهزار درست

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد...

 

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

 

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

 

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

 

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

 

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

 

نتیجه اخلاقی داستان: "آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟."

نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

    عرفه روز نیایش

شاز بچگی خیلی از این جمله خوشم میومد

 اما خوب معنیشو نمیفهمیدم  تا اینکه کم کم فهمیدم عرفه چیه و چرا

 میگن عرفه روز نیایش اما افسوس که قدرت درکشو ندارم

  عرفه یه جورایی تذکره ی محرم هستش

  رفقا تو این روز مارو هم یاد کنید

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   خوب  عید قربان رو هم به همگی تبریک میگم

  یکی از دوستان میگفت" شاد باش" فکر کنم یکی از بهترین بهانه های

  شادی همین عید قربان باشه.امیدوارم همتون شاد باشید

  التماس دعا

  یا حق

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |





    *تو به من خنديدي و نمي دانستي
    من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
    باغبان از پي من تند دويد

    سيب را دست تو ديد
    غضب آلود به من كرد نگاه
    سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
    و تو رفتي و هنوز،
    سالهاست كه در گوش من آرام آرام
    خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
    و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
    كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

   < حمید مصدق>

نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |

 

 یک تاجر آمریکایى نزدیک یک روستاى مکزیکى ایستاده بود که یک قایق

 کوچک ماهیگیرى از بغلش رد شد که توش چند تا ماهى بود!

 از مکزیکى پرسید: چقدر طول کشید که این چند تارو بگیرى؟
 

 مکزیکى: مدت خیلى کمى !
 

 آمریکایى: پس چرا بیشتر صبر نکردى تا بیشتر ماهى گیرت بیاد؟
 

مکزیکى: چون همین تعداد هم براى سیر کردن خانواده‌ام کافیه !
 

 آمریکایى: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنى؟
 

مکزیکى: تا دیروقت میخوابم! یک کم ماهیگیرى میکنم!با بچه‌هام بازى  میکنم!
 

با زنم خوش میگذرونم! بعد میرم تو دهکده میچرخم! با دوستام شروع           میکنیم

 به گیتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با این نوع زندگى !

 آمریکایى: من توی هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم! تو باید بیشتر

 ماهیگیرى بکنى! اونوقت میتونى با پولش یک قایق بزرگتر بخرى! و با درآمد

 اون چند تا قایق دیگه هم بعدا اضافه میکنى! اونوقت یک عالمه قایق براى
 ماهیگیرى دارى !

مکزیکى: خب! بعدش چى؟

  آمریکایى: بجاى اینکه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقیما به

 مشتریها میدى و براى خودت کار و بار درست میکنى…. بعدش کارخونه راه
 

میندازى و به تولیداتش نظارت میکنى… این دهکده کوچیک رو هم ترک  

میکنى و

میرى مکزیکو سیتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نیویورک…

 اونجاس که دست به کارهاى مهمتر هم میزنى …

مکزیکى: اما آقا! اینکار چقدر طول میکشه؟
 

 آمریکایى: پانزده تا بیست سال !

 مکزیکى: اما بعدش چى آقا؟

 آمریکایى: بهترین قسمت همینه! موقع مناسب که گیر اومد، میرى و سهام 

شرکتت رو به قیمت خیلى بالا میفروشى! اینکار میلیونها دلار برات عایدى

داره !

 مکزیکى: میلیونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟

 آمریکایى: اونوقت بازنشسته میشى! میرى به یک دهکده ساحلى که

 تا جایى که

 میتونى تا دیروقت بخوابى! یک کم ماهیگیرى کنى! با بچه هات بازى کنى !

 با زنت خوش باشى! برى دهکده و تا دیروقت با دوستات گیتار بزنى و خوش  بگذرونى!!!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 7:25 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

پس کجاست ؟
چند بار
خرت و پرت های کیف بادکرده را
زیر و رو کنم :
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار
کارتهای اعتبار
کارت های دعوت عروسی و عزا
قبض های آب و برق و غیره و کذا
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده
نامه های رسمی و تعارفی
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی
برگه ی رسید قسط های وام
قسط های تا همیشه ناتمام...
پس کجاست ؟
چند بار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم :
چند تا بلیت تا شده
چند اسکناس کهنه و مچاله
چند سکه ی سیاه
صورت خرید خوارو بار
صورت خرید جنس های خانگی ...
پس کجاست ؟
یادداشت های درد جاودانگی ؟

 مرحوم قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 6:3 بعد از ظهر توسط محمدصادق| |

رویش در کویر --- این تلاش یک گیاه کوچک برای زندگی در دل کویر و بی آبی است

بعضی وقتها ساده ترین جواب کنار دستمون ولی این قدر به دور دست ها نگاه می کنیم که آن را نمی بینیم
شرلوك هولمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و آسمان را نگريست. بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: 
نگاهي به آن بالا بينداز و به من بگو چه مي بيني؟
واتسون گفت: 
ميليونها ستاره مي بينم . 
هلمز گفت: 
چه نتيجه ميگيري؟ 
واتسون گفت: 
از لحاظ روحاني نتيجه مي گيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم.
از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. 
از لحاظ فيزيكي، نتيجه ميگيريم كه مريخ در موازات قطب است، پس ساعت بايد حدود سه نيمه شب باشد.
شرلوك هولمز قدري فكر كرد و گفت:
واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اينست كه چادر ما را دزديده اند!

 گفتم نزدیک عیدیم یک مطلب بزارم که لباتون یه کمی خندون بشه

 عیدتون مبارک.موفق باشید

 یا حق

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |


 

مهم نیست چه کسی هستید ، چه شغلی دارید یا چگونه وقت خود را می گذرانید . هر روزه فرصت های بی شماری در اختیار دارید تا زندگی اطرافیان خود را از خود متاثر سازید . چه آنانی که می شناسید شان و چه آنان که برایتان بیگانه اند چگونه؟ به عشق و شور زندگی خویش اجازه دهید خودش را ظاهر کند. از طریق کلمات ، چشمان ، اعمال ، و حتی با زبان بی زبانی قلبتان. نمود و ظهور عشق و شور زندگی در شما دعوتی است از دیگران تا عشق و شور زندگی آنان نیز خود را نشان دهد .

 باربارا دی آنجلیس
--------------------------------------------------------------------------------------------

انسانها با دو چشم و یک زبان به دنیا می آیند تا دو برابر آنچه می گویند ببینند ، ولی از طرز سلوکشان این طور استنباط می شود که آنه با دو زبان و یک چشم تولد یافته اند ، زیرا همان افرادی که کمتر دیده اند بیشتر حرف می زنند و آنهاییکه هیچ ندیده اند ، درباره همه چیز اظهار نظر می کنند .

کولتون



نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |

 


الهی تو خواستی نه من خواستم دوست بر بالین دیدم چو از خواب بر خواستم

الهی هر چند که ما گنهکاریم تو غفاری هر چند که ما زشتکاریم تو ستاری ـ

ملکا گنج فضل تو داری بی نظیر و بی یاری سزد که جفا های ما درگذاری ـ

الهی این تیغ است که چنین تیز است ـ نه جای آرام و نه روی پرهیز است ـ

الهی نصیب این بیچاره ازین کار همه درد است مبارک باد که مرا ازین درد سخت در خورد است بیچاره آنکس که ازین درد فرد است حقا که هر که بدین درد ننازد نا جوانمرد است ـ
الهی آمدم با دو دست تهی ـ بسوختم بر امید روز بهی ـ چه بود اگر از فضل خود براین خسته دلم مرهم نهی؟

 الهی به چه شادم؟ به آنکه نه بخویشتن بتو افتادم

الهی تــــــو خواستی نـــه من خــواستم ـ

نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |

خانمي‌ از منزل‌ خارج‌ شد و در جلوي‌ در حياط با سه‌ پيرمرد مواجه‌ شد. زن‌ گفت‌: شماها رانمي‌شناسم‌ ولي‌ بايد گرسنه‌ باشيد لطفا به‌ داخل‌ بياييد و چيزي‌ بخوريد. پيرمردان‌ پرسيدند: آيا شوهرت‌منزل‌ است‌؟ زن‌ گفت‌: خير، سركار است‌. آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌ داخل‌ شويم‌. بعد از ظهر كه‌ شوهر آن‌زن‌ به‌ خانه‌ بازگشت‌ همسرش‌ تمام‌ ماجرا را برايش‌ تعريف‌ كرد. مرد گفت‌: حالا برو به‌ آنها بگو كه‌ من‌ درخانه‌ هستم‌ و آنها را دعوت‌ كن‌. سپس‌ زن‌ آنها را به‌ داخل‌ خانه‌ راهنمايي‌ كرد ولي‌ آنها گفتند: ما نمي‌توانيم‌با هم‌ داخل‌ شويم‌. زن‌ علت‌ را پرسيد و يكي‌ از آنها توضيح‌ داد كه‌: اسم‌ من‌ ثروت‌ است‌ و به‌ يكي‌ ديگرازدوستانش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌ او موفقيت‌ و ديگري‌ عشق‌ است‌. حالا برو و مسئله‌ را با همسرت‌ در ميان‌بگذار و تصميم‌ بگيريد طالب‌ كداميك‌ از ما هستيد! زن‌ ماجرا را براي‌ شوهرش‌ تعريف‌ كرد. شوهر كه‌بسيار خوشحال‌ شده‌ بود با هيجان‌ خاص‌ گفت‌: بيا ثروت‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را مملو از دارايي‌نماييم‌. اما زن‌ با او مخالفت‌ كرد و گفت‌: عزيزم‌ چرا موفقيت‌ را نپذيريم‌! در اين‌ ميان‌ دخترشان‌ كه‌ تا اين‌لحظه‌ شاهد گفت‌ و گوي‌ آنها بود گفت‌: بهتر نيست‌ عشق‌ را دعوت‌ كنيم‌ و منزلمان‌ را سرشار از عشق‌كنيم‌؟ سپس‌ شوهر به‌ زن‌ نگاه‌ كرد و گفت‌: بيا به‌ حرف‌ دخترمان‌ گوش‌ دهيم‌، برو و عشق‌ را به‌ داخل‌دعوت‌ كن‌، سپس‌ زن‌ نزد پيرمردان‌ رفت‌ و پرسيد كداميك‌ از شما عشق‌ هستيد؟ لطفا داخل‌ شويد ومهمان‌ ما باشيد. در اين‌ لحظه‌ عشق‌ برخاست‌ و قدم‌ زنان‌ به‌ طرف‌ خانه‌ راه‌ افتاد. سپس‌ آن‌ دو نفر هم‌ بلندشده‌ و وي‌ را همراهي‌ كردند. زن‌ با تعجب‌ به‌ موفقيت‌ و ثروت‌ گفت‌: من‌ فقط عشق‌ را دعوت‌ كردم‌! دراين‌ بين‌ عشق‌ گفت‌: اگر شما ثروت‌ يا موفقيت‌ را دعوت‌ مي‌كرديد دو نفر از ما مجبور بودند تا بيرون‌منتظر بمانند اما زماني‌ كه‌ شما عشق‌ را دعوت‌ كرديد، هر جا كه‌ من‌ بروم‌ آنها نيز همراه‌ من‌ مي‌آيند. هر كجا عشق‌ باشد در آنجا ثروت‌ و موفقيت‌ نيز حضور دارد.

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 2:49 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |

 

 

سلام.خواستم یک شعر از مرحوم امین پور بزارم گفتم تو هفته ی دفاع مقدس که هستیم چه بهتر که

 این شعر رو از اون مرحوم بزارم.اگه شعر رو خوندینو دلتون تکون خورد برا شادی روحش صلوات بفرستید.

شعري براي جنگ

 

مي خواستم

شعري براي جنگ بگويم

ديدم نمي شود

ديگر قلم زبان دلم نيست

گفتم :

بايد زمين گذاشت قلمها را

ديگر سلاح سرد سخن کارساز نيست

بايد سلاح تيزتري برداشت

بايد براي جنگ

از لوله ي تفنگ بخوانم

- با واژه ي فشنگ -

مي خواستم

شعري براي جنگ بگويم

شعري براي شهر خودم - دزفول -

ديدم که لفظ ناخوش موشک را

بايد به کار برد

اما

موشک

زيبايي کلام مرا مي کاست

گفتم که بيت ناقص شعرم

از خانه هاي شهر که بهتر نيست

بگذار شعر من هم

چون خانه هاي خاکي مردم

خرد و خراب باشد و خون آلود

بايد که شعر خاکي و خونين گفت

بايد که شعر خشم بگويم

شعر فصيح فرياد

- هر چند ناتمام -

گفتم :

در شهر ما

ديوارها دوباره پر از عکس لاله هاست

اينجا

وضعيت خطر گذرا نيست

آژير قرمز است که مي نالد

تنها ميان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها

خفاشهاي وحشي دشمن

حتي ز نور روزنه بيزارند

بايد تمام پنجره ها را

با پرده هاي کور بپوشانيم

اينجا

ديوار هم

ديگر پناه پشت کسي نيست

کاين گور ديگري است که استاده است

در انتظار شب

ديگر ستارگان را

حتي

هيچ اعتماد نيست

شايد ستاره ها

شبگردهاي دشمن ما باشند

اينجا

حتي

از انفجار ماه تعجب نمي کنند

اينجا

تنها ستارگان

از برجهاي فاصله مي بينند

که شب

چه قدر موقع منفوري است

اما اگر ستاره زبان مي داشت

چه شعرها که از بد شب مي گفت

گوياتر از زبان من گنگ

آري

شب موقع بدي است

هر شب تمام ما

با چشم هاي زل زده مي بينيم

عفريت مرگ را

کابوس آشناي شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه مي پوشد

اينجا

هر شام خامشانه به خود گفته ايم :

شايد

اين شام ، شام آخر ما باشد

اينجا

هر شام خامشانه به خود گفته ايم :

امشب

در خانه هاي خاکي خواب آلود

جيغ کدام مادر بيدار است

که در گلو نيامده مي خشکد ؟

اينجا

گاهي سر بريده ي مردي را

تنها

بايد ز بام دور بياريم

تا در ميان گور بخوابانايم

يا سنگ و خاک و آهن خونين را

وقتي به چنگ و ناخن خود مي کنيم

در زير خاک ِ گل شده مي بينيم :

زن روي چرخ کوچک خياطي

خاموش مانده است

اينجا سپور هر صبح

خاکستر عزيز کسي را

همراه مي برد

اينجا براي ماندن

حتي هوا کم است

اينجا خبر هميشه فراوان است

اخبار بارهاي گل و سنگ

بر قلبهاي کوچک

در گورهاي تنگ

اما

من از درون سينه خبر دارم

از خانه هاي خونين

از قصه ي عروسک خون آلود

از انفجار مغز سري کوچک

بر بالشي که مملو روياهاست

- روياي کودکانه ي شيرين -

از آن شب سياه

آن شب که در غبار

مردي به روي جوي خيابان

خم بود

با چشم هاي سرخ و هراسان

دنبال دست ديگر خود مي گشت

باور کنيد

من با دو چشم مات خودم ديدم

که کودکي ز ترس خطر تند مي دويد

اما سري نداشت

لختي دگر به روي زمين غلتيد

و ساعتي دگر

مردي خميده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دوچرخه

سوي مزار کودک خود مي برد

چيزي درون سينه ي او کم بود ....

اما

اين شانه هاي گرد گرفته

چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه مي لرزند

اينان

هر چند

بشکسته زانوان و کمرهاشان

استاده اند فاتح و نستوه

- بي هيچ خان و مان -

در گوششان کلام امام است

- فتواي استقامت و ايثار -

بر دوششان درفش قيام است

باري

اين حرفهاي داغ دلم را

ديوار هم توان شنيدن نداشته است

آيا تو را توان شنيدن هست ؟

ديوار !

ديوار سرد سنگي سيار !

آيا رواست مرده بماني

در بند آنکه زنده بماني ؟

                                                                    نه !

بايد گلوي مادر خود را

از بانگ رود رود بسوزانيم

تا بانگ رود رود نخشکيده است

بايد سلاح تيز تري برداشت

ديگر سلاح سرد سخن کارساز نيست...

زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط محمدصادق| |


Design By : Night Skin